
برای مادرم زهرا (سلام الله علیها) ا
دیگر آن خندهی زیبا به لب مولا نیست
همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست
قطرهی اشک علی تا به ته چاه رسید
چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست
***
ای روح دو صد مسیح محتاج دَمَت
زهرایی و خورشید غبار قدمت
کی گفته که تو حرم نداری بانو؟
ای وسعت دلهای شکسته ، حَرَمت . . .
****
با گفتن " ربنا..." دلم میگیرد
با "حی علی العزا" دلم میگیرد
تنها نه که فاطمیه ای مادر من
هرهفته دوشنبه ها دلم میگیرد
****
هم سنگ صبور حیدری حق داری
هم دل نگران دختری حق داری
با دست شکسته شانه برداشته ای...
سخت است ولی تو مادری حق داری
****
بیچاره حسن که از درون می گرید
بر ملحفه های لاله گون می گرید
ای وای حسن وای حسن وای حسن
با دیدن درب خانه خون می گرید
****
خوردی به زمین و من عزادار شدم
با دیدن سینه ی تو بیمار شدم
با هق هق گریه های خود خوابم برد
با خس خس سینه ی تو بیدار شدم
****
نه گواه غم زهرای علی هاله ی اوست
بلکه پیراهن او گلشن آلاله ی اوست
در و دیوار و غلاف و لگد و میخ در و...
...بی کسی های علی آلت قتاله ی اوست
***
آفتاب لب بامم ، دگر امیدی نیست
رفتنی ام ، به دعای سحر امیدی نیست
هرکه از اهل مدینه به سراغم آمد
بی صدا گفت که خانم بپر امیدی نیست
گفته بودم سپر درد و بلایت باشم
دست من نیست علی بر سپر امیدی نیست
به گمانم که بنا نیست کنارت باشم
میروم از بر تو همسفر امیدی نیست
این قَدَر زحمت دارو و دوا را نکشید
حتم دارم به علاج کمر امیدی نیست
احتیاجی نبود تا که طبیبی دیگر...
گفته بودم که به دفع خطر امیدی نیست
فضه و زینب ام این بار بلندم کردند
به توانایی این بال و پر امیدی نیست
شوهر من به کسی که گله میکرد بگو
خوش خبر باش به زخم جگر امیدی نیست
عجبی نیست علی جان که مَحَلَّت ندهند
به چنین طایفه ی خیره سر امیدی نیست
تو سلامی بده این بار جوابش با من
به کمال و ادب رهگذر امیدی نیست
****
بچه ها نیمه ی شب گریه کنان می گفتند
" "بعد مادر به بقای پدرامیدی نیست
***
چاره ای نیست جز شكسته شدن
گیر كرده پَرَش به تخته یِ در
دختری داد میزند بابا
دختری داد میزند مادر
فاطمه را زدند علی افتاد
وای از خجالتِ شوهر
داستانِ شبِ مدینه شده
دست و پایِ برهنه یِ حیدر
***
بارالها تو بگو زخم پرم را چه کنم
این همه غصه ی پردردسرم را چه کنم
بعد از آن واقعه ی تلخ و اسف باری که...
تو بگو دختر خونین جگرم را چه کنم
گیرم این دست ورم کرده مداوا کردم
بعد از آن زخم عمیق کمرم را چه کنم
متوجه نشدم من که ز گوشم افتاد...
یادگاری قشنک پدرم را چه کنم
پابه پای من بیچاره علی جان میداد
درد و دل های یل محتضرم را چه کنم
به علی هم در و همسایه شکایت کردند
سوز و اشک و غم و حال سحرم را چه کنم
من زمین خوردم وطفلم جگرش گشت کباب
پاره های جگر گل پسرم را چه کنم
***
بابا چه بی وفا شده دنیای بعد تو
من ماندم و مصائب عظمای بعد تو
چشم انتظار رفتن تو بود امتت
شعله کشید فتنه ز فردای بعد تو
داغت برای فاطمه سنگین تمام شد
پشت مرا شکسته قضایای بعد تو
اصحاب تو چه زود به ما پشت پا زدند
آری گواه فاطمه شبهای بعد تو
دارد به قتل حجت حق حکم می کند
اجماع این سقیفه و فتوای بعد تو
در کوچه ها ادا شده اجر رسالتت
یعنی شکست حرمت مولای بعد تو
در تنگنای این در و دیوار عاقبت
از دست رفت ام ابیهای بعد تو
آتش ، هجوم ، کوچه ، قباله ، فدک ! ببین
چیزی نمانده از تن زهرای بعد تو
قنفذ معاف می شود از مالیات ها !
سیلی به دخترت شده سرمایه بعد تو
دیگر ببر مرا که زمانش رسیده است
نه ! نیست جای فاطمه دنیای بعد تو
***
همینكه شعله به پایِ تو بی امان پیچید
صدایِ ناله یِ تو بین آسمان پیچید
نفس نفس زدنت پشتِ در عذابم داد
نسیم ِ سوختنت تا به بیكران پیچید
به رویِ صورتِ تو شعله چنگ می انداخت
بهار بودی و در ناله ات خزان پیچید
بنا نبود كه "در" سمتِ پهلویت آید
ولی به سویِ تو با یك لگد چنان پیچید
میانِ سینه یِ تو میخ فاصله انداخت
میانِ پهلویِ تو دردِ استخوان پیچید
چنان زدند كه از رویِ شاخه بار افتاد
و در به رویِ سرت خورد و ناگهان پیچید
همینكه زیر ِ در ِ خانه گیر افتادی
به سویِ خانه یِ من پای دشمنان پیچید
تو آن وقار نبودی كه بر زمین اُفتی!
گمان كنم وسطِ كوچه پایتان پیچید
نشد برای تو كاری كنم فقط سلمان
تو را میان عبایم در آن میان پیچید
***
با حال و روز حیدرت اینگونه تا مكن
این خانه را به حالِ خودش تو رها مكن
حرفت درون سینه یِ تو گیر میكند
این دنده ات شكسته كسی را صدا مكن
-------------------------------------------
زحمت مكش كه فضه كمك حالِ زینب است
دستت شكسته است به زور آسیا مكن
پیچیده بین كوچه كه حال شما بد است
اما شما به حرف زنان اعتنا مكن
داری دوباره در بر ِ من كار میكنی؟
حیدر نمرده فاطمه كاری شما مكن
این خانه ام كه بی تو به دردی نمیخورد
اینگونه در برم كفنت را سوا مكن
***
در اولین اقدام ِ خود "در" را عوض کرد
خاکستر ِ "در" حالِ حیدر را عوض کرد
تا کودکان پرهایِ خونین را نبینند
او صحنه یِ قتل ِ کبوتر را عوض کرد
دستِ به خون آلوده ای بر سطح دریا
سائید و رنگِ حوض کوثر را عوض کرد
تا که نباشد در مسیر دید، حیدر
با بغض رفت و جای بستر را عوض کرد
آنشب چگونه صبح شد؟ ...آن شب که زینب
پبراهن خونین مادر را عوض کرد
رازی حسن در گوش زینب گفت و کم کم
این راز ، رنگِ موی دختر را عوض کرد
آنشب بوقت غسل ...، خیلی اتفاقات
معنای قدر و وحی و محشر را عوض کرد
"منتظرالمهدی"